هست
نيست
هست
وسط خيابان
تا چراغ نارنجي
باز تن/هايي كه راه مي رو...
از بستگي هايي به تو
كه ندارم
ردپايي
با انگشتان ناموجه
در مواجهه با سيلي كه از روبرو
مي زند
مي برد
چشمك هاي سبز را سيل
و صدايي بلند كه:
" عشق يه جور آدم كشيه" *
تن /هايي كه نمي رو...
++++++++++++++++++++++
* از خداحافظ گاري كوپر.
لب به لب وسوسه هات
که کارم را کشیده است به وحشی چشم ها
و ناخن ها تا گردن
فرو رفته در گردنه بازوهات
پیراهنت توری که بشود
ماه ماهی را رها در وزش موهات
و عطری که مرا از خود بی خود
تا لب
بی نفس
نفس
بی نفس.
خوابم/ نمی آید از مسیر هر روزه
به کافه ای
که آدم هایش خوب از آب در آمده اند
با تنی خیس
و موهایی گره خورده
شن آلود
قهوه ای که پیچیده است دور تن قاشق.
خلاصه می شود کافه
در دانه های شن ِ چسبیده به لبـ/ـه ی قاشق
که بخاری از فنجان ضرب می گیرد.
تجربه کوچکی است ضربان.
میله های وحشی
زندانبانی خواب/آلوده به فرار
دست هایم
گشوده در
گرگ و میش بی حواس چهار دیواری
انگشت/تر کشیده می شود
روی قفل نیمه جان
و گرگ با دندانی خون آلود
همرقص خروسی
که کوک نشده می خواند.
هیاهوی بی نظیر جان/پناهی به گندم/زاری حوا
که ترین من.
کِشت آخر،
دستِ آخر
مرا کـُشت
بی/نا بودنت.
باد پرده را وکیل است.ایستاده خوابیده اند
تیرهای چوبی
و ستاره ای در چشم هایت برق/می زند خودش را به تاریکی.
صبح ناخواسته می شود
لب هات
که انگار سال هاست پوسیده اند
در غیاب بوسه های افشا شده معلق.
پریده اند پرهای بالش ات
تا تیرهای چوبی
که ایستاده خوابیده اند
ناخواسته.
برای تو؛ در دومین تجربه جاده ای مان.
دوم فروردین هشتاد و هشت.
رد سراب روی پیشانی داغت
که می گیرمش
و راه به راه توهم جاده ای
که تاب می خورد روی دست های چمدان.
ردیف چراغ ها روشن
بی خبر از خورشیدی
_ گیر کرده لای سیم های برق _
که پایین نمی رود
سرعت هذیان هایت
و دستمال خیس ِ پهن شده روی صورت آسمان
قطره
قطره
می چکد.